چارلی و کارخانه شکلات سازی

 

 

هنری دیگر از رولد دال (Roald Dahl)

چارلی پسری است که زندگی فقیرانه ای دارد و به همراه مادر و پدرش و دو مادربزرگ و دو پدربزرگش زندگی می کند.مادر بزرگ و پدربزرگ ها هیچگاه از تخت پایین نمی آمدند! زندگی آنها به قدری فقیرانه بود که غذای کافی هم برای خوردن نداشتند.چارلی عاشق شکلات بود برای همین مادر و پدرش سعی می کردند پولی جمع کنند تا در تولدش برایش شکلات بخرند و بدترین چیز برای چارلی این بود که خانه ی آنها دقیقا مقابل بزرگ ترین کارخانه ی شکلات سازی آنجا یعنی کارخانه ی ویلی وانکا قرار داشت و باید هرروز که از مدرسه به خانه می آمد باید آن را استشمام می کرد.

داستان هایی درباره ی این کارخانه بود زیرا در قدیم که چندتا از دستورپخت های عجیب وانکا از جمله آب نباتی که هرچه در دهان می ماند آب نمی شد توسط کارکنان آنجا لو رفت و چند کارخانه ی دیگر ساختند که این باعث شد وانکا تمام کارکنان را اخراج کند و چند سال متوقف ماند تا آنکه یک روز دیدند کارخانه دوباره شروع به کار کرده بی آنکه کسی به آن وارد یا از آن خارج شود.

تا اینکه خبری عجیب پس از سال ها توجه جهانیان را به خود جلب می کند و آن خبری است که کارخانه ی وانکا ذکر کرده پنج کارت طلایی در شکلات ها قرار داده تا پنج کودک به همراه مادر و پدرشان از کارخانه ی وانکا بازدید کنند!

همه سر و دست می شکانند تا آن ها را پیدا کنند و 4 برنده ی اول مشخص می شوند که هر کدام از بچه ها ویژگی عجیب و خاصی دارند و آخری هم به طرز بسیار عجیبی به دست چارلی می افتد!

حوادث فوق العاده و تخیلی کارخانه ی وانکا را در کتاب بخوانید...

 

در حال حاضر فیلم این کتاب با بازی جانی دپ وجود دارد.

 

خرید از دیجی کالا

خرید نسخه انگلیسی از آمازون

ماتیلدا

کتاب ماتیلدا

نوشته ی رولد دال (Roald Dahl)

این کتاب درباره ی دختری است مادر و پدرش از او خوششان نمی آید و اگر هم قرار است به فرزندانشان توجه کنند به برادر ماتیلدا توجه می کنند.

ماتیلدا از سن بسیار کم شروع به خواندن کتاب می کنند و خواندن را خودش یاد می گیرد و انقدر کتاب می خواند که به کتاب های بزرگسالان می رسد آن هم قبل از سن مدرسه

در اوایل کتاب به خواندن تلافی کردن های ماتیلدا برای مادر و بخصوص پدرش می پردازیم که بسیار جالب است و خلاقیت زیادی در نوشتنش به کار رفته طوری که پایین گذاشتن کتاب دشوار می شود.

اما حدودا در نیمه ی دوم کتاب گویا داستان شکلی دگر می گیرد و از خانواده ی ماتیلدا جدا می شود که این داستان زمانی است که ماتیلدا را به کلاس اول فرستادند در حالی که او تمام درس ها را بلد است.پس معلم او که بسیار دوستش می دارد به او اجازه می دهد هر کتابی که دوست دارد بخواند.در آن مدرسه خانم مدیری است که بسیار بسیار بسیار خشن و سخت گیر است و جوری که همه خطر مرگ را هم حس می کردند!

در این قسمت قضیه از جایی آغاز می شود که مدیر سر کلاس آمد و سوال هایی کرد و بسیار عصبانی شد.ماتیلدا که سر جایش نشسته بود به ظرف آبی که روی میز بود با چشمش نگاه کرد تا جایی که حس کرد هزاران دست نامرئی کمکش کردند و او توانست با چشمانش لیوان را روی میز برگرداند!

ماتیلدا بعد کلاس برای معلم آن را توضیح داد و به خانه ی او رفت.خانه ای بسیار فقیرانه به حدی که آب را از چاه می گرفت و خیلی خراب بود.وقتی ماتیلدا علت آن را پرسید او درباره ی مدیر مدرسه که در حقیقت عمه اش می شد گفت و اینکه تمام اموال پدرش را و خانه اش را از او گرفته و حتی اکثر حقوق معلمی اش را نیز دارد می گیرد.

این کتاب را بخوانید تا ببینید چگونه ماتیلدا با قدرت خارق العاده اش حق معلمش را می گیرد و تا آخر با او زندگی می کند.

جادوگرها

کتاب جادوگرها

نویسنده رولد دال(Roald Dahl)

برنده ی جایزه ی وایت برد

این کتاب قصه ی پسری است که طی حادثه ای مادر و پدرش را از دست می دهد و پیش مادربزرگش زندگی می کند.

در این کتاب جادوگر ها موجوداتی با شنل و سوار بر جارو نیستند!آنها خانم هایی به ظاهر مهربان اند!

مادربزرگش تمام وبژگی های جادوگرها را می گوید از جمله:همه ی آنها خانم اند،کفش نوک تیز می پوسند و حتی در تابستان هم دستکش می پوشند  و تف آنها آبی است! گاهی ماری نیز همراه دارند و بوی بچه های تمیز را راحت حس می کنند که از نظرشان بوی کثافت سگ می دهند! آنها به قدری از بچه ها متنفر بودند که طاقت دیدنشان را نداشتند و می خواستند هر طور شده جهان را از شر همه ب بچه ها پاک کنند.

مادربزرگ خود چند انگشتش را در کودکی توسط مار جادوگری از دست داد اما به موقع جان خودش را نجات داد.

شروع قضیه از آنجایی است که آنها در سفری در یک هتل می روند و پسر دو موش داشت که مادربزرگش به او داده بود اما مدیر هتل به او اجازه ی نگه داشتنش را نمی داد و دختر فضول هم سعی داشت تا مچش را بگیرد .پس به یک سالن بزرگ خلوت رفت و درون کمدش پنهان شد و با موش ها بازی کرد.

در این هنگام کم کم خانم هایی آمدند که جادوگرها بودند و هزاران جادوگر یک جا جمع شدند.پسر ترسید و دید که بسیار کثیف است و اگر صدایش را درنیاورد کسی هم متوجه حضورش درآنجا نخواهد شد.او شاید دیدن ماجرا و گفت و گو های وحشتناک رئیس جادوگر ها با سایر جادوگرها درباره ی نحوه ی از بین بردن بچه ها بودند.و حتی شاهد بود که محلول جدیدی آوردند در همان لحظه پسری آمد که گویا از قبل به او گفتند بیاید و بزور محلول را به خوراندند و او در عرض چند ثانیه تبدیل به موش شد.جادوگرها تصمیم داشتند همه ی بچه ها را تبدیل به موش کنند و از آنجا که همه از موش بدشان نی آید همه جا پر از تله موش می شد و خوانواده ها خودشان بچه های موش شده ی خود را می کشتند.

پسر شاهد این ماجرا و نقشه و گفت و گو هابود(حتما دعوت میشود خود کتاب را بخوانید که گفت و گوهایش هم بسیار جذاب بودند) و زمانی که جلسه تمام شد پسر درون کمد نفس راحت کشید و منتظر بود آنها زودتر بروند تا به مادربزرگش همه چیز را بگوید که یکی از جادوگر ها بو کشید و گفت:بوی کثافت سگ میاد...و متوجه کسی که در آنجا بود شدند و پیدایش کردند و او را هم...

حتما خواندن این کتاب توصیه می شود و در ادامه خواهید دید چطور پسر با کمک مادربزرگش جادوگرهای کشورش را نابود می کند.

غول بزرگ مهربان

کتاب غول بزرگ مهربان (Big Frind Giant) (BFG)

نوشته ی رولد دال (Roald Dahl)

موضوع داستان دختری است به نام سوفی که در یتیم خانه زندگی می کند.در یتیم خانه قوانینی است که شب ها نباید پرسه بزنند و یا از پنجره بیرون را نگاه کنند.شبی که سوفی خوابش نبرد از پنجره بیرون را نگاه کرد و هیبت بزرگی را دید که نزدیک یکی از پنجره های خانه ی اطراف بود و همانجا خشک شد تا آن غول نیز او را دید.سوفی ترسید و زیر پتو رفت و خواست باور کند که خواب دیده که ناگهان دستی آمد و پتویش را گرفت و او را که در پتو بود برد.

او با سرعت بسیار بسیار فراوان می رفت تا که بالاخره ایستاد و سوفی فهمید آن غول بسیار بزرگ در حقیقت کوچک ترین غول بین سایر غول ها بوده و غذایش فقط "خیار دماغی" است که گویا خیلی مزه ی بدی دارد.

سایر غول ها که چند برابر او بودند همگی آدم می خوردند و کیلومترها را در عرض چند ثانیه می پیمودند و به کشوری که مردمش مزه ی مورد علاقه ی آنها بود می رفتند.

غول بزرگ مهربان یا به اختصار غ ب م سوفی را گرفت چون ترسید او را لو بدهد و او را بگیرند.غ ب م به جایی می رفت و خواب می گرفت که هر کدام دارای ماجرایی بودند و از طریق شیپوری آن خواب ها و رویاهارا از پنجره نزدیک بچه های خوابیده فوت می کرد.که البته کابوس ها هم بودند.

سوفی که نمی توانست ببیند که سایر غول ها آدم ها را مثل نقل و نبات بخورند با غ ب م و خواب هایش نقشه ای کشید که پیش ملکه بروند...

 

*فیلم سینمایی این کتاب ساخته شده و می توانید ببینید و لذت ببرید :)