بلندی های بادگیر (عشق هرگز نمی میرد)
رمان بلندی های بادگیر
(عش هرگز نمی میرد)
ژانر بزرگسالان
اثر امیلی جین برونته
کتابی که به خوبی عشق را در برابر نفرت نشان می دهد.
این کتاب از زبان پیشخدمت خانه بیان شده که دارد سرگذشت "هیت کلیف" را برای مستاجر خانه تعریف می کند و تا حدودی شاهد تمام ماجرای هیت کلیف از وقتی که آقای ارنشا دلش به حال وی سوخت و از مرگ و گرسنگی نجاتش داد و به خانه آوردش تا مرگ او به تصویر کشیده شده.
هیت کلیف پسری که شروریتش بسیار زیاد بود و رفتار شرورانه اش تا نزدیک مرگش باعث عذاب دیگران بود.
هیت کلیف با آمدن به خانه ی ارنشا به عنوان فرزندش بزرگ می شود و مورد محبت زیاد پدر خانواده قرار می گیرد به حدی که از دو فرزند دیگر او کاترین و هیندلی عزیز تر می شود.
"نلی" راوی داستان است که فرزند پیشخدمت قبل است و همسن با هیندلی و با آنها بزرگ می شود و تمام وقایع را بازگو می کند.
از عشق دیوانه وار کاترین و هیت کلیف به هم تا تنفر هیندلی از او.پس از مرگ پدر هیندلی به قدر زیادی هیت کلیف را تنزل داد او را از درس خواندن کنار زد و از او به کار می کشید.
کاترین و هیت کلینف دو دوست جدا نشدنی بودند که تمام کودکی باهم بودند و در مقابل بی رحمی های هیندلی باهم مقاومت می کردند و از هم جدا کردنشان محال بود و تا اخر هم کاترین او را از جان خود بیشتر دوست می داشت اما وارد شدن ادگار لینتون به زندگی آنها و تنفر هیت کلیف و ادگار از هم داستان را دگرگون کرد.
هیت کلینف پسری که گویا از شیطان زاده شده بود و پستی و خبیث بودنش بسیار زیاد بود با ازدواج کاترین با پسری که از او تنفر داشت به اوج می رسد و زمانی که می فهمد کاترین به درخواست ازدواج ادگار پاسخ مثبت داده می رود و تا چندین ماه پیدایش نمی شود.
کاترین هم مدتی از دوری او دیوانه و ناراحت می شود و تا ازدواجش خبری از او نمی شود.
بازگشت او با خوشحالی فراوان کاترین و ناراحتی ادگار همراه بود و به طرزی نامعلوم او صاحب ثروتی فراوان شده بود درحالی که هیندلی پس از مرگ همسرش که تمام زندگی اش بود دیگر نتوانست به زندگی برگردد و پسر او هیرتن هم به طرز نامناسبی تربیت شد.هیت کلیف هم از این فرصت استفاده کرد و با دادن هزینه ی زیاد به هیندلی در آنجا مستقر شد و با وسیله ی قماری که هیندلی با دوستانش انجام می داد ثروت مانده اش را هم از او گرفت تا تاحدودی انتقام خود را بگیرد.
آمدن هیت کلیف باعث از بین رفتن آرامش کاترین شد و فشار زیادی به او وارد شد.هیت کلیف که هنوز عاشق و دیوانه ی کاترین بود سعی می کرد برخلاف مخالفت ادگار هرجور شده کاترین را ببیند.
هیت کلیف با وجود تنفر از خواهر ادگار اما چون او دوستش داشت با او ازدواج کرد تا پس از مرگش اموالش به او برسد ولی خواهر ادگار که عشق کورش کرده بوده بود نصایح کاترین و ادگار را نشنیده گرفت و با هیت کلیف فرار کرد.او به قدری رفتار وحشیانه هیت کلیف را نسبت به خود دید و تحقیر های وحشتناکی شد که فرار کرد و هیت کلیف صاحب فرزندی شد که بسیار ضعیف و ناتوان بود و تا به بلوغ رسیدنش او را ندید.
از آن طرف کاترین طی کشمکش های بین هیت کلیف و ادگار ضربه های روحی بدی می خورد و به قدری ضعیف و داغان می شود که دفعه ی آخری که مخفیانه هیت کلیف به دیدنش می آید می داند زمان مرگش است و همان شب پس از به دنیا آوردن دخترش می میرد.
و این تازه آغازیست تا پلیدیت هیت کلیف به اوج خود برسد و پس از مرگ محبوبش کل دو خانواده را نابود کند و پست ترین کار ها را وحشیانه و بدون هیچ احساسی انجام دهد.
پس از مرگ خواهر ادگار فرزندش به پدرش که هیت کلیف است داده می شود.
دختر کاترین هم به یاد مادرش کاترین(کاتی) نامگذاری می شود و او بی خبر از همه جا در تله ای می افتد که هیت کلیف برایش پهن کرده و ادگار که درحال مرگ افتاده توانایی مراقبت از فرزندش را از دست می دهد و هیت کلیف که قبل آن نقشه اش را آغاز کرده بود زندگی کاتی را تباه می کند و...
سلام به همه ی شما کتاب دوستان عزیز